داستان کوتاه

هرچه کنی به خود کنی / گر همه نیک وبد کنی

روزی پیرمردی روستایی به شهر رفت تا قالب های کره یک کیلویی اش را به بقال شهر بفروشد.
او از این راه امرار معاش می کرد.
روزی بقال با خود گفت بگذار کره های این مرد را وزن کنم،وقتی که وزن کرد دید از یک کیلو کمتر است.
بقال به شدت ناراحت شد.چند روز بعد که دوباره پیرمرد به شهر رفت بقال به او گفت من دیگر از تو کره نمی خرم چون کم فروشی می کنی.
پیرمرد گفت:جناب بقال من کم فروشی نمی کنم و کره های خودرا با بسته های یک کیلویی شکری که از خودت می خرم برایت وزن می کنم....
نکته : در این دنیا هرکار خوب یا بدی انجام دهیم بازخوردش را می بینیم.
  به امید پیروزی تمام  مسلمانان جهان بر جهل ونادانی های نوظهور       
آمین

/ 0 نظر / 19 بازدید